10 ماهگی




18 آبان 1390 امروز صبح داشتم به برسین صبحانه میدادم توی آشپزخونه برسین داشت با آب معدنیها بازی میکرد رفت بهشون تکیه داد یهو افتاد سرش خورد به رخت خشککن پیچش خورد بالای پلک چشمش یعنی جوری خورد بود که به موقع چشمشو بسته هم بالا و هم پایین چشمش زخم شده بود همینجور خون میومد منم وقتی این صحنه رو دیدم مردم و زنده شدم میترسیدم نگاهش کنم گفتم بچه ام کور شد واقعا خدا به من و به خودش رحم کرد همش میگفتم اگر چشمشو نبسته بود حالا ......... شده بود خلاصه بخیر گذشت شب هم آقا برسام داشت چهار دست وپا میرفت صورتش خورد زمین دهنش پر از خون شد

21آبان اولین روزی که نینییارو بردیم پارک سر کوچه برسام که از تاب خوشش اومده بود و داشت توی تاب چرت میزد

برسین هم که زنجیر تابو میکرد توی دهنش من از دهنش در میاوردم دوباره میزد توی دهنش

برسین چند روز که دس دسی میکنه هر آهنگی که میشنوه خودشو تکون میده و نای نای میکنه هر دوشون دو روزه روی زانو میشینن برسام امروز موفق شد 26 در کابینتو باز کنه و اولین کار خرابی که کرد یه فنجون شکوند
5 آذر امشب برسام بدون اینکه بالشت پیش مبلا باشه که بره روش در کمال ناباوری خودش به تنهایی رفت روی مبل من و حسین قیافمون اینجوری شد
باید وسایل روی اپن بر دارم چون دیگه میاد بالا و روی اپن به هم میرنه دیگه نمیتونم روی مبل لب تاپ و باز کنم چند روز نمیدونم به چه زبونی حرف میزنه میگه آگا و برای اولین بار 10 آذر بای بای کرد برسین عسلی مامان هم به مدت 2 ثانیه وایمیسته اما زودی میخوره زمین

دیگه کار به کسی ندارم خودم میایستم ههههههههههههه

به آجیم گفتم یه دقه بیا ببینیم مامی چی توی کابینت گذاشته

حالا فهمیدیم این تو چیه که مامان میگه نه دست نزن

من نمیدونم در یخچال به این سنگینی تو گل پسر من چطوری بازش میکنی ؟؟؟؟؟؟

یه روز که مامانم یادش رفته بود در دستشویی رو ببنده و توی آشپزخونه بود من به برسین گفتم بریم این ببینیم چرا مامان هر روز ما رو میبره اینجا داشتیم کشف میگردیم که جیغ مامی بلند شد

برسین جون در بغل خاله لیلی


10 ماهگی
